اعترافات

                                                

این آنلاین شدن هم عجیب چیزی است ..
درست به سکس می ماند
یکهو آدم را می برد به دنیایی ناشناخته و تازه ..


                                                                              

به راستی که زنی


تویی که شهره شهری , به شعر و خوش سخنی
خودت به مدعیانت بگو , که مال منی
من از اهالی دریایم , اهل آبی عشق
که غیر چشم تو هرگز نداشتم وطنی
به بیستون غرورم قسم که می خوردم
از ابتدای تولد , به درد کوه کنی
فقط برای تو دریاست , موج موج تنم
چه می شود که بیایی شبی به آب تنی
تنت به رقص درآید به وزن این غزلم
به تن تتن تتن تن تتن تتن تتنی
هزار بار به من قول می دهی که نروی
ولی چه سود که هر بار عهد می شکنی
تو حبس می شوی آخر شبی در آغوشم
به جرم دزدی قلبم , به جرم راهزنی
منم که مرد نبردم , ولی تو درعوضش
به راستی که لطیفی , به راستی که زنی .

 

 

 

 

 

به زودی با مطالبی نو و تازه ...

                                                                                                

                               

آه .. خدای خوب من ..
من مدام تورا در خودم ضعیف می کنم و انرژی ها مثبت و زندگانی بخشت را میگیرم و به شیطان ( این مهمان ناخوانده درونی ام ) قرض میدهم .
شیطان مرا به چشیدن لذت های ناچشیده وسوسه میکند و من , گاهی یواشکی , آنموقع هایی که به تو میگویم من می روم بخوابم
با شیطان می رویم به گردش در باغ گناه ,
از حق هم نگذریم , شیطان دوست خوش مشرب و خوشگذرانیست و از هز انگشتش هزار لذت وسوسه انگیز می چکد ...
آه .. خدا ی عزیز ...
من می دانم که تمام خوبی ها از توست
ولی گاهی به بدی احتیاج پیدا می کنم ...
گاهی اوقات از کمبود پلیدی رنج میبرم ...
نه اینکه شیطان مرا گول بزند ها .. نه ... که میدانم از شیطان قوی تر آفریدی ام ...
اعتراف می کنم که به خواست خودم گام به گام با شیطان تا انتهای گناه , قدم برداشته ام ...
آه ... خدای دوست داشتنی و زیبای من
شیطان را برای چه به خلوتمان راه دادی ؟
ما که با هم مشکلی نداشتیم ...
من مطیع حرفای خوبت بودم و تو هم که جایگاهت را داشتی ...
من که جز تو کسی را نمی شناختم .. من جز تومعبودی نداشتم ...
نمی دانی وقتی شیطان برایم ترانه های هوس سر میدهد چگونه اختیار از کف میدهم و به رقص در می آیم ...
شیطان دست مرا در دستهایش می فشارد و مرا می کشاند به تاریکی ها ...
به جاهای ناشناخته .... می خندد و ناگهان رهایم می کند ..
و من سرگردان در پلشتی و بیهودگی ... سرخورده از لذتی آنی و بی دوام ... باز اسمت را صدا می زنم و تو باز ...
و تو باز ... می آیی .. مهربان و مادرانه ... گونه هایم را دست میگیری و مرا به قله های نور میبری ...
خدایا ... نمی شود او را بکشی ؟
نمی شود بفرستی اش به زندان های گوآنتانامو ...
نمی شود ماموریتی دیگر برایش دست و پا کنی ...
می دانم که از او قویتری ... گرچه من ... تو را در درونم ضعیف ساخته ام ... ( ضعف از ذهن من است که نهایت درکش از تو , همینقدر است )
بگذار من و تو بی دغدغه , مثل قدیم هامان باشیم ...
زیر همان درخت های سیب
کنار همان چشمه های زلال ...
آه ... خدای شاد و زیبای من
من خسته شدم از این کش و قوس ها ...
از این بیا و برو ها و .. رفتن و بازگشتن ها ....
مرا به حال خویش در کنار خود رها کن ...
شیطان را با همه آن وسوسه های لذت بخشش ... بفرست به دیاری دیگر ...
من آرامش بین خودمان را بیشتر از این ها دوست دارم ..
بگذار اندکی سر بر شانه هایت گذارده و بیاسایم ..
آه ... خدای معطر و قوی من ...
آه ... خدای دوست داشتنی

 

شبای گرم تابستون , شبای جوونیه
شبای رو پشت بوم رفتنو چشم چرونیه !
چشم چرونی تو حیاط خونه همسایه ؟ نه !
آسمون منظورمه ... , اون بالاها مهمونیه
آسمون شبای گرم تابستون یادته ؟
چشمکا , ستاره ها و آینه بندون یادته ؟
من لب بوم تا سحر تو سیر آسمون بودم
تو نیگام می کردی با لبهای خندون , یادته ؟
من برات شعرای عاشقانه می گفتم و تو
عاشقم می شدی آسون , خیلی آسون , یادته ؟
تک ستاره من اونجا , توی چشمای تو بود
دلم من می ریخت اگه میشدی گریون , یادته ؟
شبای تابستونی , من بودم و یه دنیا حرف
تو ولی یهو خوابت می برد رو ایوون , یادته ؟
یادته یک شب تو گفتی که دلت خیلی می خواد
بباره از آسمون , نم نم بارون ... یادته ؟
شبای تابستونی , شبهای بی قراری بود ,
شبای لبای خندون , چش گریون , یادته ؟
حالا اون خاطره ها , مونده تو دفترچه هامون
مثل بغض بسته گیر کرده میون دلامون
من و شبهای تابستون , من و پشت بوم تنها
تو و تنهایی و غربت , پس کجاست این خدامون ؟
من میگم خدا کنه , شهر تو بارون بباره
تا دلت غصه نداشته باشه اشکت بباره
می دونم این شبا سخته , می دونم خسته شدی
ولی قربونت بشم , بعد زمستون بهاره
شبای گرم تابستون , شبای جوونیه
این شبا واسه ما , حالا یه جور نشونیه
نکنه یادت بره یکی همیشه یادته
یکی که چشاش مثه چشای تو , بارونیه


 پی نوشت :

می خواستم یه دستی به سر روی اینجا بکشم ولی دنیا امون نداد.

آسمان بارانی و سقف اتاقم چک و چک
چشم های خیس یعنی مغز من بارانی است
رعد و برق و غرغر و طوفان و باد و اضطراب
وضع بیرون و درونم ، بی گمان بحرانی است
شب دراز و سرد و خیس و ساکت و محزون و تلخ
ماه امشب ؛ پشت ابر تیره گون مهمانی است
چشم هایم قرمزاز بی خوابی و سرخ از جنون
ظاهرا در حالت بد ، رنگ ها شهوانی است ...